امروز در بازار که بگردی، تقریبا از هر جنسی یک ورژن چینی هم وجود دارد که معمولا ویژگی بارز این محصولات چینی اینست که به لحاظ ظاهر، کاملا شبیه به جنس اصل هستند، ولی از لحاظ کیفیت، بسیار نازلاند و خب طبیعتاً سهلالخریدترند! این اجناس چینی اگر به هیچ دردی نخورند، برای پز دادن چیزهای بدی نیستند. البته باید حواستان باشد که چینی بودن جنس لو نرود، وگرنه هرچه رشتهاید پنبه خواهد شد. حال با توجه به همین خصیصهی اجناس چینی، قصد دارم دو سه پاراگرافی نه در مورد ماشین و لباس و یخچال چینی که در مورد قهرمانهای چینی بنویسم.
*** *** ***
چه بسیار بودهاند انسانهای آزادهای که آزادگیشان باعث شده است که در مقابل هیچ قدرتی کرنش نکنند. همیشه تلاششان بر این بوده که حرف حق را بزنند، حتی اگر برایش هزینهی گزافی پرداخته باشند. معمولا این انسانها روحهای بلندی هم دارند، چرا که معمولاً اینگونه حرکات، فرد را در مقابل کانونهای قدرت قرار میدهد و کسی که خود را با کانونهای قدرت در میاندازد، به بسیاری از منافع ایندنیایی خود پشت پا میزند. اما خب با این وجود، آن اعتقادی که برایش میجنگد آنقدر برایش ارزش دارد که حاضر است برای برپاداشتن آن، قید خیلی از چیزها را بزند. این نوع افراد، با هر مرام و مسلکی که باشند، حداقل از این باب که صرفا برای احیای عقیدهای –و نه به طمع چرب و شیرین این دنیا- یک تنه به مبارزه برمیخیزند، برای عدهای جذابیت داشته و معمولا مورد احترام عدهای از مردم –کم یا زیاد- هستند. این افراد قهرمانهای مردم هستند. قهرمانهایی که شاید زبانهای بیپروای مردماند.
اما مانند سایر اجناس، ورژن چینی این قهرمانها هم در بازار موجود است؛ افرادی که میخواهند ژست این افراد را به خود بگیرند و به گمانشان قهرمان مردم شوند. کپیبرداری شخصیتی این افراد به شکل ناقص انجام میشود و معمولاً به بسیاری از الزامات شخصیتی این افراد توجهی نمیشود و تبعاً تلاشی هم برای ایجاد آن ابعاد نمیگردد. بعضاً آنقدر در ایجاد ژست و نمای بیرونی این کار غرق میکنند که از سایر وجوه کار در میمانند و حتی حفظ ظاهر عُقلایی کار را نیز فراموش میکنند. گاهی آنقدر آش این افراد شور میشود که دم خروس بیرون میزند که اینها درد مردم ندارند و فقط به دنبال ارضای شهوت خویشاند. نمیدانم شهوت واژهی مناسبی است یا نه، اما فعلا لفظ بهتری به ذهنم نمیرسد! آری، یک جور شهوت است. شاید شهوت اپوزیسیون بودن! شاید هم شهوت پنجه کشیدن به صورت هر کسی که ربطی به قدرت دارد! یا شاید شهوت قهرمانبازی! شهوت اینکه آنها جسارت کنند و حرفی بزنند و عدهای هم بهبه و چهچه کنند. شهوت آوانگارد بودن دارند. شهوت این را دارند که حرفی بزنند یا کاری بکنند که عدهای بگویند: «احسنت! عجب حرفی زدی! تو عجب آدم نترسی هستی!» حال دیگر کسی توجهی نمیکند که این حرفی که این آدم میزند، چه نسبتی با منطق، اخلاق، حقیقت و ... دارد. اساساً منطقی بودن اصلا شرط نیست؛ مهم نیست. تنها چیزی که مهم است اینست که آن سخن، ژستش درست باشد. ژانرش درست باشد، ولو اگر بهای حفظ این ژست، قربانی کردن منطق و اخلاق در کلام و عمل باشد! خب البته دُزی از مظلومنمایی هم نیاز است.
این قهرمانهای چینی را با کمی دقت میتوان شناخت. خب البته انتظار نیست که همهی مردم آنها را بشناسند، کما اینکه همینگونه هم هست. بهرحال امروزه مزخرفترین حرفها هم عدهای را به خود جذب میکند، و حتی مایهی تعجب نیست که عدهای امروز شیطانپرست و گاوپرست و ... باشند. اما من در عجبم که چرا خط مقدم جبههی فرهنگی انقلاب این موجودات را نشناخته و صدا و سیما را عرصهی جولان این قماش قرار داده است. البته بعید است نشناخته باشد، و گمان بر اینست که شناخته و قصد ببریدن ندارد.
قصد ندارم روضهی مکشوف بخوانم چرا که اهل اشارت با همین مختصر هم در مییابند که مقصود این سخن کجاست. نام بردن از افراد، بحث را شخصی میکند، لذا از نام بردن معذورم.
پینوشت: من به شخصه مشکل چندانی با ارضای شهوات این حضرات ندارم، لیکن مشکل اصلی، تاثیرات منفی فرهنگی ایشان در جامعه است. مشکل اینجاست که تریبونی که باید در خدمت درد مردم باشد، در خدمت ارضای شهوت یک عده آدم قرار میگیرد. اینجاست که ماجرا دردناک میشود. باید فکری به حال آن کرد.
سه چهار کوچه آن سوتر یک حاج اکبری زندگی میکند که اگرچه صبح تا شب در صحرا به کشاورزی مشغول است، اما هر روز موقع نماز ظهر و یا نماز مغرب و عشاء میتوانی در مسجد امام محمد باقر علیهالسلام پیدایش کنی و معمولا هم موقع هر نماز، چندین نفر هستند که منتظر او هستند تا به مسجد بیاید. او اگرچه سواد داشگاهی ندارد و امرار معاشش از طریق کشاورزی است، اما دستی توانا در جا انداختن استخوانهای در رفته و شکستهبندی دارد. کاری که دکتر ارتوپد در مدت یک ماه برای تو انجام میدهد، او در کمتر از ده دقیقه انجام میدهد، حتی بسیار بهتر و موثرتر. بعضیها یک ماه نمیدانم چیچیوتراپی میکنند، دست آخر هم آن دست و پا برایشان دست و پا نمیشود، اما این حاج اکبر، همان کار را در همان زمانی که برای سلام و حال و احوالپرسی کافی است، انجام میدهد و بعد هم که از پیش او رفتی، میتوانی مستقیم بروی وسط زمین چمن و یک بازی ۹۰ دقیقهای فوتبال و حتی با دو نیمه وقت اضافهاش را تماما بدوی و حتی حس نکنی که مثلا این پا تا دو ساعت پیش آن وضعیت را داشت. حاج اکبر شیوهاش سنتی است و داروهایی هم که تجویز میکند عمدتا گیاهی است. به قولی یک پزشک سنتی است. همان طبیب خودمان. از هیچ کس هم برای درمان پول نمیگیرد. صلواتیِ صلواتی!
هر کسی هم که یک بار به او مراجعه کند، به راحتی متوجه میشود که کار او چندین سر و گردن از کار این پزشکهای دانشگاه رفتهمان بالاتر است.دست و پای آدم و بند بندِ استخوانهای او را مثل کف دست میشناسد و با یک نگاه ساده به تو میگوید که کجای مفصل یا استخوانت چه مشکلی دارد و سریعا هم مشکلت را حل میکند. اگر نیازی به گچ و ... هم باشد، خودش این کار را برایت انجام میدهد.
از قضا این آدم، از جانبازان دفاع مقدس و بسیار آدم خوش خلق، خندهرو و باصفایی هم هست.
حال همین آدمی که به اندازهی ده متخصص و ارتوپد کاربلد است و مهمتر اینکه، همین آدمی که به اندازهی چندین دکتر و نمایندهی مجلس به درد مردم میخورد و یک ریال هم از کسی پول نمیگیرد و یک ذره هم از کسی طلبکار نیست، به شش ماه زندان محکوم شد. چرا؟
چون چند پزشک از وی شکایت کردند و او را به زندان انداختند. از زندان که بیرون آمد به او گفتند دیگر حق نداری کسی را در خانهات معالجه کنی. اما حجم مراجعات مردم آنقدر زیاد است که نمیتواند مقاومت کند و اگرچه بنا به فرموده، کسی را به داخل خانه نمیبرد، اما داخل کوچه، داخل مسجد، توی پارک، سر زمین کشاورزی و خلاصه هر جا که بتوانی گیرش بیاوری، با رویی گشاده و بدون هیچ چشمداشتی کارت را راه میاندازد. فقط داخل خانه دیگر مراجع نمیپذیرد. چون به او گفتهاند حق نداری کسی را داخل خانهات معالجه کنی. همین سعید ما را وسط مسجد دراز به دراز خواباند و مچ پایش را جا انداخت.
این حاج اکبر ولایت ما تنها یک مثال است. حدود بیست سی کیلومتر آن طرفتر هم فرد دیگری هست که تخصصش جا انداختن مهرههای کمر است. او هم سنتیکار است و طبیعتاً قانون اجازه فعالیت به او را هم نمیدهد. و اگرچه تعدادشان زیاد نیست، اما این تیپ پزشکان را میتوان در گوشه و کنار این مملکت پیدا کرد که قانون به هیچ کدامشان اجازهی فعالیت و داشتن مطب را نمیدهد. (تا آنجا که بنده در جریان هستم!)
حال سوال اینجاست که چرانباید فضای کار و خدمترسانی برای چنین سرمایههای ارزشمندی و این معدود بازماندگان از گنجینهی غنی طب سنتیمان فراهم باشد؟ نکند جدی جدی باورمان شده است که معیار سنجش کارایی افراد، مدرک دانشگاهی آنهاست؟ آیا آن کسانی که در قدیمالایام در همین مملکت به طب سنتی مشغول بودند و هنوز هم که هنوز است، آوازهی تبحرشان احساس غرور در ما میآفریند، همهشان دانشگاه رفته بودند؟
یعنی جداً فکر میکنیم که کسی که دانشگاه نرفت، نمیتواند کاری بکند؟ نمیتواند پزشک و معمار بشود؟ پس آن همه ابنسیناها و شیخبهاییها و ... همه دانشگاه رفته بودند؟ یا بورس دانشگاه هاروارد داشتند؟
البته کسی منکر این نیست که باید جلوی شیادانی که با لباس پزشک و ... کلاه مردم را بر میدارند گرفت. اما آیا براستی کار خیلی سختی است که شیاد و غیرشیاد را از هم تشخیص داد؟
آن از روشنفکرانمان که با آن همه دبدبه و کبکبه و با آن همه ادعای کوروش و داریوش و ایران باستان، اگر بفهمند طرفشان مدرکش کمتر از لیسانس و فوق لیسانس و دکتراست، برایش تره هم خرد نمیکنند، این هم از سنتیهایمان که رسماً گل گرفتهاند در سنت این مملکت رفته است دنبال کارش!
پینوشت: به خدا نخبگان الزاماً از دانشگاهی نیستند!
داشتم کتابهای حضرت اخوی را زیر و رو می کردم تا یک کتاب را پیدا کنم. در حین زیر و رو کردن این کتابها، به کتاب "انقلاب عاشورا" نوشته ی عطاءالله مهاجرانی برخوردم. چاپ اول این کتاب مربوط به سال ۷۴ است. با دیدن این کتاب، ناگاه ذهنم لینک شد به نامه ای که رهبری در سال ۶۹ و پیرو مقاله ی عطاءالله مهاجرانی در مورد مذاکره ی مستقیم با امریکا، به وی نوشته بودند. از مذاکره با امریکا ذهنم لینک شد روی افاضات اخیر هاشمی رفسنجانی در مورد رابطه با امریکا. از هاشمی رفسنجانی ذهنم لینک شد روی سوابق انقلابی و مبارزاتی وی و لطفی که حضرت امام به وی داشتند. از حال و هوای آن روزهای او، ذهنم لینک شد به حال و هوای این روزهای او. از این انحطاط، بار دیگر ذهنم لینک شد به عطاءالله مهاجرانی. از عطاءالله مهاجرانی هم ذهنم لینک شد به اکبر گنجی ها و سروش ها و نوری زادها و امثالهم. در گیر و دار همین بگیر و ببندهای ذهنی بودم که لینک شدم به مادر بزرگ خدابیامرزم که همیشه برایمان دعای "عاقبت به خیری" می کرد. مطابق معمول، از عاقبت به خیری لینک شدم روی جناب حُر ریاحی. از حر ریاحی ذهنم لینک شد به عاشورا. از عاشورا لینک شدم به "انقلاب عاشورا"ی عطاءالله مهاجرانی و باز آمدم سر خانه ی اول...
پردهی اول: دستور تعطیلی برنامهی پارک ملت صادر شد(+). هنوز معلوم نیست چرا!
پردهی دوم: ساعتی قبل در برنامهی هفت، جعفری جوزانی نقدهای بسیاری به سینمای ایران، وزارت ارشاد و ... انجام داد. بعد از آن هم علیرضا داوودنژاد، کارگردان فیلم مرهم آمد و او هم نقدهای بیشتر و تندتری به سیاستهای کلان فرهنگی جمهوری اسلامی، وزارت ارشاد و ... انجام داد و حتی کار به نام آوردن از جعفر پناهی و بهمن قبادی و ... کشیده شد و او براحتی اعمال انجام شده در مورد آنها را به نقد کشید. به نظرم ایرادات زیادی به این نقدها وارد بود و پیش خود گفتم ای کاش کسی در این برنامه حاضر بود و پاسخ این حرفها را میداد، اما با وجود مخالفت با برخی حرفهای آنها، بسیار بسیار بسیار خوشحال بودم که این نقدها، از تلویزیون خود جمهوری اسلامی در حال پخش است و نه از بیبیسی فارسی و صدای امریکا.
پردهی سوم: نظام ما،یک نظام اسلامی است، یا حداقل قصد دارد که باشد. اگر نگاهی به آموزههای اسلامی و احادیث و روایات داشته باشیم، خواهیم دید که اسلام جزء آن دسته از نظامهای فکری است که شدیداً به آزادی فکر و بحث و گفتگو و تضارب آراء، نهتنها معتقد است، بل در مقام عمل، توصیهی اکید هم به این امور میکند؛ چرا که به حقانیت خود شکی ندارد و میداند که در رویارویی افکار و آراء، قطعا برتری از آن اسلام خواهد بود. در اسلام ما آمده است که در پذیرش اسلام اکراهی وجود ندارد و بر شماست که پیش از پذیرش اسلام، آراء و اندیشههای دیگر را بررسی کنید و حتی در صورتی که دیگر مکاتب و ادیان را برتر از اسلام یافتید، کسی نمیتواند شما را به پذیرش اسلام مجبور کند.
از سیرهی پیامبر اسلام (ص) و ائمهی معصومین (ع) که بگذریم و به امروز برسیم، باز میبینیم که آراء و عقاید امام (ره) و بعد از ایشان نیز، آراء رهبری امروز انقلاب هم دقیقاً در امتداد همان خط است. بعنوان نمونه در مورد پذیرش یا عدم پذیریش ولایتفقیه، ایشان میگویند: «اگر كسی به نظر خود بر اساس استدلال و برهان به عدم لزوم اعتقاد به آن ولايتفقيه رسيده باشد؛ معذور است.»
این میزان از انعطاف در پذیرش مطرح شدن افکار و عقاید دیگران، ناشی از اطمینانی است که به حقانیت نظام فکری خودمان داریم. اگر ما معتقدیم که اندیشهی ما برترین اندیشهها و منطق ما سرآمد منطقهاست، پس نه تنها جلوی طرح دیگر اندیشهها را نمیگیریم، بلکه با اشتیاق تمام تحدیطلبی هم میکنیم و میگوییم فاتوا بسوره من مثله!
پردهی چهارم: از حوزهی نظر، اما وقتی به حوزهی عمل گام مینهیم، میبینیم که قضیه به شکل دیگری در جریان است. آن انعطاف و تحدیطلبی که در حوزهی نظر وجود داشته و دارد، متاسفانه در حوزهی عمل مشاهده نمیشود. نیازی به توضیح اضافه در این زمینه وجود ندارد، چرا که اظهر من الشمس است. برخوردهای چکشی و فیلترینگهای بیحساب و کتاب سایتها، برخوردهای گزینشی و دوگانه با کتب و روزنامهها و فیلمها و...، وضیعت نابسامان صدا و سیمای ما و ... نیازی برای توضیح باقی نمیگذارد. البته ای کاش همین برخوردهای چکشی هم در مورد همه به شکل یکسان انجام میشد و مثلا اینگونه نبود که از یک سو انتقاد از علی لاریجانی به فیلتر شدن سایت منجر بشود و از سوی دیگر کوه کوه انتقاد و فحش به رئیسجمهور آب را از آب تکان ندهد. البته شاید ایراد از قانون است. ولی ای کاش همین قانون مشکلدار را هم تمام و کمال اجرا میکردیم و سلیقهای برخورد نمیکردیم. یک سایت را فیلتر کنیم، یک سایت را از بیخ حذف کنیم، یک سایت را بدون اطلاع قبلی و بدون طی شدن مراحل قانونیاش فیلتر کنیم، جرم یک سایت را اصلا نبینیم و ...!
از سویی براستی با وجدان خودمان خلوت کنیم و از خود بپرسیم آیا رسانهی ملی ما حقیقتاً «ملی» است؟ براستی آیا همهی صداهای معترضی که اعتراضشان در چارچوب نظام است، در تلویزیون ما شنیده میشوند؟ آیا ما به آنها تریبون دادهایم؟
من به شخصه از آنجایی که اسکار فرهادی را کاملاً سیاسی میدانسته و میدانم، با شنیدن خبرش اصلا خوشحال نشدم. اما براستی سکوت صدا و سیمای ما در ابتدا و بعد هم ورود منفعلانهی آن به این قضیه چه توجیهی دارد؟ چرا وقتی بسیاری از مردم ایران، این اتفاق را یک افتخار بزرگ میدانند و حتی خود مسئولین رسمی دستگاههای فرهنگی ما نیز، این جایزه را به فرهادی تبریک میگویند، صدا و سیما خفقان گرفته است و لب از لب باز نمیکند؟
چرا وقتی من دانشجو میخواهم در مورد مثلا حقوق زنان (women's right) تحقیق کنم، نصف بیشتر یافتههایی که گوگل به من میدهد به دلیل اینکه کلمهی woman در آن قرار دارد، فیلتر است؟ این در صورتی است که ممکن است سایت مربوطه کلاً هیچ ارتباطی با مسائل پورنوگرافی و ... هم نداشته باشد. من با فیلتر کردن سایتهای مستهجن کاملا موافقم اما نه اینقدر با روشهای ابتدایی و کیلویی!!!
گاهی روش فیلترینگ از خود فیلترینگ آزاردهندهتر است. بعنوان مثال آیا کسی در این مملکت هست که بداند گوگل پلاس فیلتر است یا نه؟ یک روز اصفهان فیلتر است، مشهد نیست. مشهد فیلتر است، تهران نیست. یک روز سایت اصلا بالا نمیآید، یک روز سایت بالا میآید، امکان مطلبگذاری و کامنت و لایک و ... نیست. یک روز موقع فیلترینگ صفحهی پیوندها بالا میآید، یک روز شیرش را میبندند که نه صفحهی پیوندها بالا میآید و نه خود سایت. یا مثلاً حضرت آقای فیلترینگ یکهو هوس میکند سه روز فیتیلهی ایمیل را پایین بکشد و اصلا کاری ندارد که جماعت بسیاری از این مردم، کارشان با ایمیل است است و راه امرار معاششان است که بسته شده است. و متاسفانه کم نیستند این مثالها.
پردهی پنجم: آیا تا بحال به این مسئله فکر کردهایم که نتیجهی این همه بگیر و ببند چیست؟
وقتی ما مثلا سایت بیبیسی فارسی را فیلتر میکنیم، قصدمان اینست که اجازه ندهیم که مردم با محتوایی که این سایت ارائه میکند، مواجهه داشته باشند. خودمانیاش این میشود که میخواهیم مردم صدای بیبیسی فارسی را نشنوند. گیریم که صحیح. حال شما پاسخ بدهید که با این همه بگیر و ببند و فیلترینگ و...، کدامیک از حرفهایی که این رسانهها زدهاند، به گوش مردم ما نرسیده است؟ کدامیک از بیبیسیخوانها به دلیل اینکه بیبیسی فیلتر بود، بیبیسی خواندن را کنار گذاشتند؟ سال گذشته که برای اردوی جهادی به روستاهای محروم استان خوزستان رفته بودیم، دانشآموزان دبیرستانی که در فقر مالی هم به سر میبردند، در مورد پلورالیزم فرهنگی و تقلب در انتخابات و داستان کهریزک و کوی دانشگاه و قتلهای زنجیرهای و ... از من سوال میپرسیدند و اتفاقاً شبهاتشان اگر از دانشجویان ما و بیبیسی به روزتر و جدیدتر نبود، قدیمیتر و عقبتر هم نبود. خب چه شد نتیجهی این همه بگیر و ببند؟
عزیزان من! استفاده از فیلترشکن، غیرقانونی است و خلاف قانون در نظام ما، خلاف شرع است. چه شده است که امروز، حتی حزباللهیترین حزباللهیها هم یک فیلترشکن دارند و براحتی و بدون اینکه نگران مورد شرعیاش باشند، از آن استفاده میکنند؟ چرا قبح این دست قانونشکنیها برای همه ریخته شده است؟ میدانید چرا؟ چون حتی همین حزباللهیها هم با این قضیه کنار آمدهاند که مثلا فیلترینگ در این مملکت حساب و کتاب ندارد. مبنایش شرع و خدا و پیر و یپغمبر نیست. مبنایش علی لاریجانی است. مبنایش جریان انحرافی است. مبنایش منافع سیاسی حضرات است و قس علی هذا.
خداوکیلی کدامیک از ما در اتوبوس واحد و مترو ... که سر صبحت را باز میشود و بعد از چندی که مطابق معمول صحبتمان به بحثهای سیاسی کشیده میشود، ندیدهایم که کسی به انقلاب و رهبری و حتی اسلام نقد داشته و از قضا نقدهایش همان حرف بیبیسی و صدای آمریکا بوده باشد؟ خب برادران و خواهران عزیز من! آیا کار سختی است که از این اتفاق نتیجه بگیریم که فیلترینگ جواب نداده است و نخواهد داد؟ خب چرا باز هم بدنامیاش را برای خود میخریم؟ این حرفها که چه با فیلترینگ و چه بدون فیلترینگ، به گوش مردم میرسد؛ خب چرا ما بیاییم این وسط اسباب این اتهام را فراهم کنیم که در نظام اسلامی آزادی وجود ندارد؟
الحق و الانصاف این حرفهایی که امشب داوودنژاد در نقد فضای فرهنگی جمهوری اسلامی و در مورد جعفرپناهی و ... در برنامه هفت زد، چه حرف مهمی بود و چه ثلمهای به مملکت وارد کرد؟ اصلا کدامیک از این حرفها حرف جدیدی بود که مردم نشنیده بودند؟ حقیقتاً چه ایرادی دارد که یک نفر بتواند در رسانهی ملی ما بنشیند و سیاست جمهوری اسلامی در قبال وقایع سوریه را نقد کند؟ چه میشود اگر ...
نکته اینجاست که زمانی که ما از این فیلترینگ کیلویی و شکمی دست برداریم و خودمان به صدای مخالف تریبون بدهیم، اولاً که خط بطلانی بر این همه تبلیغ منفی علیه نظام میکشیم و ثانیاً این خیل عظیمی که در حال حاضر مخاطب ماهواره و آن دست رسانهها هستند را به پای رسانهی خود خواهیم آورد و میتوانیم حرفمان را هم به او بزنیم. ثالثاً بسیاری از نقدها را به درون چارچوب نظام اسلامی میکشانیم و این مفهوم را بهتر در میان مردم جا میاندازیم که میتوان در چارچوب همین نظام، هم نقد داشت و هم اعتراض کرد و نیازی نیست با اولین اعتراض و نقد خود را در خیل افرادی که قصد براندازی دارند به حساب بیاوری و رابعاً تکلیف منتقد و غیر منتقد و براندازت معلوم میشود و خامساً و سادساً و .....!
پردهی ششم: خلاصتاً عرض کنم که اگر اعتقاد داریم که مردم شعور دارند و میفهمند، لازمهاش اینست که بگذاریم خودشان با انتخاب و آزادی از مملکت و نظامشان دفاع کنند و نه با چشم و گوش بسته، نه با رتبهی 174م در سرعت اینترنت از میان 180 کشور. این تناقضی که از طرفی بین حوزهی نظر و حوزهی عمل و از دیگرسو در عدم وجود رویهی ثابت در عمل در جمهوری اسلامی است، قطعاً در دنیای امروز که دنیای رسانه است، و با ادعای گفتمان برتری که ما –به منزلهی انقلاب اسلامی- داریم، چیزی جز ضرر برای نظام اسلامی به ارمغان نخواهد داشت و از طرفی توهینی بزرگ به ملتی با شعور است.
آنهایی که اجازهی طرح نظر مخالف را نمیدهند، یا کسانی هستند احساس میکنند منطقشان در رویارویی با منطق دیگران حرفی برای گفتن ندارد و یا حال مبارزه ندارند و میخواهند صورت مسئله را پاک کنند.
پینوشت:
پرسش از رئیسجمهور، برای اولین بار در طول تاریخ جمهوری اسلامی ایران در نفسهای آخر مجلس هشتم انجام شد و اگرچه به رغم خیلیها این کار را به خودی خود، تخریب دولت نمیدانم و با آن مخالف نیستم اما بر این باورم که کمترین دستاوردش تکمیل رزومهی مجلس هشتم بود. اما چند نکته:
یک) همانگونه که انتظار میرفت، احمدینژاد نیامده بود که در پازل مجلسیان و علی مطهریها بازی کند و سعی کرد بجای بازی کردن در زمین حریف، زمین بازی را خود تعریف کند و مجلسیان را به زمین بازی خود بکشاند و همین کار را هم کرد و بدون اینکه حرف جدیدی بزند، قضیه را به سود خود و دولت فیصله داد و اگر سوالکنندگان قدری به ویژگیهای شخصیتی احمدینژاد در نوع پاسخگویی به سوالات عنایت داشتند، شاید اصلا از ابتدا چنین طرحی را مطرح نمیکردند، مگر اینکه اساساً مراد از این کار چیز دیگری بوده باشد.
دو) همانگونه که انتظار میرفت، احمدینژاد به دلیل کارنامه قابل قبول فعالیت اجرایی که دارد، با میل و اشتیاق و صد البته با شرح بیشتری به سوالاتی مانند مسئلهی مترو و ... پاسخ داد که احتمالا این آمار و ارقام امروز وی اعتراض برخی دیگر، از جمله شهرداری تهران را بر خواهد آورد که باید منتظر بود.
سه) یکی از ویژگیها احمدینژاد در پاسخ به برخی سوالاتی که مایل به پاسخ دادن به آنها نیست، اینست که اساساً صورت سوال را عوض می کند و یا از دادن پاسخ به سوال اصلی طفره می رود. این کاری بود که دقیقا امروز در پاسخ به قضیه خانهنشینی 11 روزهاش انجام داد. او بجای پاسخ دادن به سوال مطهری، مبنی بر اینکه خانهنشینی 11 روزهی خود که به منزله مقاومت در مورد حکم حکومتی رهبری بود را چگونه توجیه میکند، سوال را عوض کرد و به گفت که دولت کمکاری نکرده و نمیکند و بسیار پرکار است و ...! که در زدن این حرف هم به دو سه جمله مختصر بسنده کرد و تمام. به نظر میرسد این طفره رفتن وی از پاسخ به سوال اصلی را شاید بتوان به منزله تایید تلویحی صورت سوال مطهری تفسیر کرد. یعنی وی به طور ضمنی تایید کرد که 11 روز خانهنشینیاش به دلیل مقاومت در برابر حکم رهبری بوده است. گمان میکنم این پاسخ را میتوان جزء ناشیانهترین طفره رفتنهای احمدینژاد در دوران ریاست جمهوری او به حساب آورد.
چهار) پاسخ وی در زمینه مسائل فرهنگی و حجاب و عفاف در جامعه بسیار قابل تامل بود. این مسئله، مسئلهای است که هنوز هم که هنوز است و بعد از سه دهه از انقلاب اسلامی، در مورد آن، حتی به لحاظ نظری، وفاقی بین نیروهای انقلابی وجود ندارد. یعنی اینکه در کار فرهنگی باید به برخوردهای چکشی مانند کشت ارشاد و فیلترینگ کیلویی و ... روی آورد و یا اینکه باید فرهنگسازی کرد و انتخاب را با خود مردم گذاشت؟ سخن در این مورد بسیار است و شاید نیاز باشد در یک مطلب جدا در مورد آن بحث کرد.
پنج) من اعتقادی ندارم که احمدینژاد قصد علم کردن ایران باستان در مقابل اسلام را دارد اما هیچگاه هم نوع پاسخهایش به این مورد را نپسندیدهام. احمدینژاد در این مورد هم به سوال اصلی پاسخ نداد، بلکه سوال را عوض کرد و به سوال عوض شده پاسخ داد. او عادت دارد در پاسخ به این نوع سوالات، شروع به تعریف از ایران و ایرانی و مردم خوب و مهرورز و شیعه و ... میکند. در صورتی که به نظرم اگر یک بار به صراحت اعلام میکرد که هرجا تقابل بین اسلام و ایران باشد، اسلام برای ما ارجحیت دارد، این قضیه حل میشد. دولت نیاز دارد که در این موارد و بحث های تقابلی، مواضع صریحتری بگیرد تا دهان آنهایی که مریض هستند، بسته شود.
شش) کنایههای امروز رئیسجمهور هم محل تامل بودند. که شاید دلچسبترین کنایه، کنایهای بود که تلویحا لاریجانی و تبدیل شدنش به خط قرمز قوه قضاییه را نشانه رفت و حقیقتاً هم حرف درستی بود. واقعاً هم امروز فحش دادن به دولت شجاعتی نمیخواهد. اعتراض ساده به برخی حضرات است که تهور بالایی میخواهد.
انتخابات مجلس هم آمد و رفت و طبق معمول باز هم روسیاهی به زغال ماند. این تجربه، که در نوع خود یکی از تجربیات خاص جمهوری اسلامی بود، یک سوال اساسی را در ذهن همه تکرار کرد و آن این بود که :«واقعاً گیر کار کجاست؟» این اولین بار نبود که چنین اتفاقی افتاد و احتمالا بار آخر نیز نخواهد بود. اصلا بگذارید یک بار از اول ماجرا را مرور کنیم:
سال 88 و بعد از انتخابات ریاست جمهوری دهم، که عده ای به نام تقلب، قصد کودتا علیه رای مردم و جمهوریت نظام را داشتند، کارنامه ی سیاسی بسیاری از فعالان سابق سیاسی در جمهوری اسلامی به اتمام رسید. این افراد که تا قبل از این ماجرا بعنوان بخشی از جریان اصلاح طلبی شناخته میشدند، به دلیل اینکه نتوانستند هیچ دلیل و حجتی برای ادعای بزرگی همچون تقلب ارائه کنند، به انزوای سیاسی دچار شدند.
از بعد از آن جریانات، بسیاری از تحلیلها به سمتی رفت که گفتند فاتحهی جمهوریت نظام خوانده شد و این یعنی متعاقباً در آیندهای نه چندان دور، فاتحه خود نظام نیز باید خوانده میشد؛ چرا که مهمترین نکتهای که نظام بدان میبالید و بدان در جهان سر بلند میکرد، و همچنین مهمترین نکته ای که چشم طمع بدخواهان را از این سرزمین دورنگاه داشته بود، همین سرمایه اجتماعی و حمایت مردمی بود که به زعم آنها در وقایع بعد از انتخابات، از بین رفته بود. خیلیها میگفتند دیگر خبری از آن راهپیماییهایی که از حیث عظمت در هیچ جای دنیا بجز ایران نمیتوان دید، نخواهد بود.
در همین گیر و دارِ تلاش برای نامشروع جلوه دادن نظام بود که سوپرحماسهی 9 دی 88 به وقوع پیوست و پس از آن سکوتی مرگبار، اردوگاه حریف را فراگرفت. تا حریف آمد به خود بجنبد و قضیه را با ساندیس و ساندویچ و .... ماستمالی کند، کمتر از دو ماه بعد، ضربهی مهلک 22 بهمن 88، دشمن را به گوشه رینگ فرستاد و داور شروع به شمارش کرد و بعد از آن هم در گلوگاههای مهم باز هم اتفاق تازه ای نیفتاد و از حضور مردم کاسته که نشد هیچ، بر آن افزوده هم شد.
ماجرا ادامه پیدا کرد تا امسال که اولین انتخابات بعد از انتخابات 88 بود. باز هم تحلیل گران به دست به کار شدند و گفتند که مردم به دلیل تجربه تلخ 88 دیگر در هیچ انتخاباتی شرکت نخواهند کرد و عده ای که تنها موردِ استثنائیِ دعوت به شرکت در انتخابات از سوی آنها، سال 88 و در حمایت از یکی از کاندیداها بود، باز هم به سیاست تحریم روی آوردند و از مردم خواستند که در خانهها بمانند و با عدم حضورشان در انتخابات، به گرانیها و تحریمها و ... اعتراض کنند. امسال حتی برخی از دوستداران نظام هم از عدم حضور مردم صحبت میکردند. اما باز هم 12 اسفند شد و با این همه گرانی و تحریم و ...، باز هم مردم در انتخابات حضور پیدا کردند و آن هم یک حضور 65 درصدی که خب طبیعتاً با توجه به اینکه انتخابات مجلس بود، حضور بالایی به حساب میآمد.
به راستی گیر کار کجاست؟ همین مردمی که وقتی در بین آنها لول میخوری، میبینی که همه شان از گرانی شاکی هستند و از 3000 میلیارد اختلاس دلچرکین و از این همه پارتی بازی و بیکاری و رشوه و بی عدالتی آزردهخاطر، چه میشود که روز انتخابات باز هم میآیند و رای میدهند؟ چرا با این همه قیل و قال تحریم، باز هم خاتمی میآید و رای میدهد و گند میزند به سر تا پای تحریم و تحریمیها؟
و سوال خاص تر اینست که این «نسل جدید» چگونه نسلی است؟ از آن طرف مدل موی فشن میزند و لباس آنچنانی میپوشد و با هندزفری اش موسیقی رپ گوش میدهد و از این طرف وقتی میآید پای صندوق، میگوید برای انقلاب آمده ام و وقتی میخواهد از رهبری نام ببرد، از لفظ «آقا» استفاده میکند و میگوید به فرمان آقا آمده ام که رای بدهم. آن یکی با آن تیپ و ظاهر سانتی مانتال، انگیزه اش از حضور را فرمان «آقا» و تودهنی به آمریکا و اسرائیل بیان میکند و آخرش هم میگوید: «زندهایم با ولایت تا شهادت!» آیا براستی اینها ما را فیلم کردهاند و مسخره بازی در آوردهاند؟و یا خطای دید است و اشتباه میبینیم؟ و یا این حرفها، حرفهای خودشان نیست واینها فقط آنچه را که خبرنگار یادشان داده است تکرار میکنند؟ و یا آیا ایراد از آمار وزارت کشور است؟ و یا اصلا نه! همه اش معجزه ی ساندیس است؟
من به شخصه با توجه به آنچه که از مردم میشنوم و میبینم، یک نکته به نظرم میرسد که به نظر مهم میرسد.
این سالها و تنشهای سیاسی مرسومِ پسا-اصلاحاتی، شعور سیاسی مردم را بالا برده است. مردم به خوبی دریافتهاند که اگر قرار است اتفاقی در این مملکت بیفتد، باید خودمان انجامش بدهیم. آن معتاد موفنگیِ لس آنجلس و لندن نشین که رنگ ایران را هم ندیده است و دارد سنگ چیز دیگری را به سینه میزند، نمیتواند برای ما نسخه آزادی و حل مشکلات بپیچد. مردم فهمیدهاند که آمریکا و انگلیس و اسرائیل، دلشان به حال ما نسوخته است و جز شر چیز دیگری برای ما نخواهند داشت. مردم به خوبی تشخیص میدهند که چه کسی خوب حرف میزند و چه کسی حرف خوب میزند. مردم می دانند که اگر قرار است کسی کاری برای این مردم بکند، باید بیاید قاطی همین مردم، حرف بزند، دعوا کند، توی سر و مغز هم بزنیم و آخر به نتیجه ای برسیم و کاری بکنیم، نه اینکه ژست علمایی گرفته و از فرسنگ ها آنسوتر فقط تئوری های n سال پیش حضرات غربی را نشخوار کند و بگوید خودتان انجام دهید. مردم به خوبی دریافتهاند که نظام ما نظامی است که ریشه در مردم دارد و اتفاقا شاخ و برگش نیز در دسترس مردم است. مردم به خوبی دریافتهاند که سیاستمداران از مریخ نمیآیند و از بین همین مردماند و تا مردم درست نشوند، نظام درست نمیشود و البته نظام هم باید نقشش را در اصلاح جامعه بازی کند. مردم این رابطه ی دوسویه را به خوبی میفهمند و فهمیدهاند که این کار جز با همکاری و همدلی میسور نیست. مردم ما فهمیدهاند که خیرشان نه در این شعارهای فانتزیِ این جماعت مدرن و پست مدرن، که در همان شعارهای استخوان دار و پرمغز اول انقلاب است.
فلذا اگر کسی بیرون از این گفتمان با آنها صبحت کند، عاقبت ش روشن است. و تا اوضاع بدین منوال است، زمستان میآید و میرود و باز هم روسیاهی به زغال خواهد ماند.
فرض کنید فیلم جدایی نادر را اصلا ندیده ام. پس کاری به تحلیل هایی که در مورد محتوای این فیلم میکنند ندارم. حرفی هم در مورد اینکه فرهادی کیست ندارم اما...
بعنوان کسی که مدت مدیدی است در فضای مجازی حضور داشته و اخبار را پیگیر بوده و اوضاع را رصد میکند، نکتهای در مورد فیلم جدایی نادر به ذهنم میرسد که قضاوت درست و غلط بودن آن باشد برعهدهی مخاطب.
حقیر با توجه به همین رصد اخبار و اوضاع (که طبیعتاً از قبل از زمان اکران جدایی را هم شامل می شود) تحلیلم این است که، اگرچه به زعم خیلی ها، این فیلم فیلمِ خوش ساختی است (نه تایید می کنم و نه رد)، اما معتقدم اسکار فرهادی، بیش از اینکه مدیون خود فرهادی باشد، صدقهی سر دهنمکی و فیلم مزخرف اخراجی های 3 اوست. یعنی بخت فرهادی این بود که فیلم ش همزمان با فیلمِ پرفروش اما مزخرف اخراجی ها اکران شد و مخالفان دهنمکی تصمیم به این گرفتند که چیزی جلوی دهنمکی علم کنند و آن جدایی نادر بود.
از اینجا به بعدش هم روشن است. وقتی یک چیزی در مملکت، مارک "سبز بودن" خورد، چه درست و چه غلط مورد حمایت غرب خواهد بود. آن هم حمایت ویژه. اسکار دادن که قدم خاصی نیست که بخواهند برای آن بردارند.شواهد هم بر این ادعا صحه میگذارد. شما پاسخ دهید:
دولت آمریکا رسماً دریافت جایزه گولدن گلوب را به فرهادی تبریک گفت! کاری به خوب و بد قضیه ندارم، اما لطفا پاسخ دهید که دولت آمریکا تا بحال در مورد کدام فیلم دیگر، چنین اقدامی انجام داده بود؟ و یا اینکه آیا این دولت از خوش ساخت بودن فیلم لذت برده بود که آنقدر به وجد آمد که تبریک گفت یا خیر، از چیز دیگر این فیلم خوشش آمده بود؟
یا مثلا طبق گفته ی لیلا حاتمی، این فیلم در بخشی نامزد شد که تا بحال در تاریخ سینمای جهان، هیچ فیلم غیرآمریکایی حتی کاندیدا نشده است، چه رسد به اینکه بخواهد جایزه بگیرد.
حال سوالی که پیش می آید اینست که آیا این فیلم، آن قدر استثنایی است که این شگفتی ها را می آفریند و رکوردهای تاریخی ثبت میکند و یا اینکه نه، صرفا به دلیل مسائل سیاسی، آن هم در نه در محتوای فیلم، که در جوّی که بعد از اکران برای آن ایجاد شد، چنین اتفاقی می افتد؟
حتی اگر این فیلم، از لحاظ ساخت، خوش ساخت ترین فیلم در ایران باشد، آیا در میان فیلم های هالیوودی حاضر در گولدن گلوب و اسکار، باز هم خوش ساخت ترین فیلم است؟ آن هم نه یک فیلم برتر معمولی، که یک فیلم برتری که رکوردهای تاریخی هم بر جای می گذارد!
رونوشت به آنهایی که ساده انگارانه گمان می برند اسکار سیاسی نیست!
پینوشت:
1. زمان نوشتن این مطلب فیلم را ندیده بودم. اما الان دیده ام. اما نظرم کماکان همان است که بود. چرا که اصلا خود فیلم تاثیر چندانی در نگارش این مطلب ندارد. (این پی نوشت را برای آنهایی نوشتم که درک نمیکنند، من در مورد فیلم بحث نکرده ام، در مورد اسکار بحث کرده ام!)
2. شهید سید مرتضی آوینی:
اما حقیقت این است كه كسب توفیق در جشنواره های خارج از كشور ارزشی را اثبات نمی كند. آنها به تكنیك محض جایزه نمی دهند و راهشان نیز با ما متفاوت است. تكنیك و محتوا را نیز نمی توان از یكدیگر تفكیك كرد و چون اینچنین است، پر روشن است كه آنها كدامین فیلم ها را خواهند پذیرفت. كسی مخالف شركت در جشنواره های خارج از كشور نیست، اما آنچه كه اصلا در شأن ما نیست، شیفتگی و مقهوریت و مرعوبیت در برابر آنهاست.
آیا فیلم هایی كه به فستیوال های خارجی می روند نباید بویی از حقیقت انقلاب اسلامی و معتقدات ما داشته باشند؟ ... و تو گویی این بیماری اصلا همه گیر است، چرا كه در زمینه هنرهای تجسمی نیز هنوز كه هنوز است، تابلوهایی برای شركت در بی ینال های خارجی انتخاب می شوند كه رنگ و بویی از انقلاب و مردم و جنگ ندارند و بعضا مخالف با آرمان های غایی جمهوری اسلامی و انقلاب هستند.
ما باید بنشینیم و یك بار برای همیشه تكلیف خود را بفهمیم. به راستی این همه هیاهو برای چیست؟ هیاهوی بسیار برای هیچ و یا حتی كمتر از هیچ؟
دو سه روز پیش در خانه نشستیم بودیم که صدای انفجار بسیار شدیدی، در و دیوار خانه را لرزاند. انفجار آنقدر شدید بود که من احساس کردم توی کوچهی خودمان این اتفاق افتاده است اما بعد {توسط یک منبع نسبتا موثق} کاشف به عمل آمد که در صنایع نظامی –که اگر درست تخمین بزنم حدود بیست و خردهای کیلومتر از ما دورتر است- به دلیل عدم رعایت ایمنی فنی جوشکاری و تراشکاری، یکی از منابع اسید منفجر شده است و دو نفر به رحمت خدا رفتهاند و حدود شش هفت نفر هم مجروح شدهاند.
فردای آن روز وقتی با یکی از اهالی روبرو شدیم، همین بحث پیش آمد و دیدم که شروع کرد به فحش دادن از بالا تا پایین نظام. ما هم فقط نظاره میکردیم. زمانی که یکی دیگر از رفقا علت را جویا شد، پاسخ داد: «ایران از وقتی که احمدینژاد آمده، تحریم شده است و سوخت مورد نیاز در صنایع نظامی را دیگر به ما نمیفروشند. کارکنان صنایع نظامی هم خودشان تصمیم گرفتهاند که سوخت را بسازند و ساختهاند و چون سوخت تولید شده توسط آنها کیفیتش بد بوده، منجر به انفجار شده است. و حدود 350 نفر کشته شدهاند.»
البته این بندهی خدا آدم مریضی نیست و فحشهایش را هم به این دلیل میداد که ناراحت بود از اینکه در آستانهی عید، این همه خانواده عزادار میشوند.
گفتم: «منبع خبرتان کجاست؟»
گفت: «میگویند!»
در این میان اما، تا آنجا که بنده اخبار صدا و سیما را پیگیری کردم، کوچکترین اشارهای هم به این مسئله نشد. این در حالی است که در اخبار سراسری همان شب، یک خبر در مورد انفجارِ یک مغازه در هندوراس، که طبیعتا از ارزش خبری دوچندان کمتری برخوردار است، پخش شد.
البته این شایعهها و اعداد و ارقام هنوز در میان مردم، دهان به دهان در حال چرخیدن است و سکوت صدا و سیمای هشیار هم به این شایعات دامن زده است و یک روز تحریمها میشود عامل انفجار و فردای آن روز پریدن یک جوان به داخل کوره به دلیل عدم توانایی پرداخت بدهیهایش و این داستان همچنان ادامه دارد...
چند روز پیش و همزمان با جشنواره فیلم فجر، برنامهی هفت ویژهبرنامههایی داشت که در آنها، گفتگوهای بعضاً خوبی انجام میشد. یکی دو بار در این برنامهها که میهمانان برنامه، یکی دو نفر از مسئولان سینمایی کشور بودند، مباحثاتی انجام شد که حداقل از یک بُعد، برای من محل تامل بودند. البته بنده قصد ندارم در مورد کیفیت کار مسئولان و نهادهایی سینمایی کشور، قضاوتی انجام دهم و در مورد درست یا غلط بودنِ روند کار آنها صحبتی داشته باشم. فعلا فقط قصد دارم به یک نکته بپردازم.
در این برنامه، مجری مصداقهایی ارائه میکرد (مانند خواندن سناریو پیش از تولید فیلم و ممیزی آن، حمایت ویژه از فیلمهایی با موضوعات خاص و ...) و بر اساس آنها نتیجه میگرفت که در سینمای ایران، آزادی وجود ندارد. در مقابل هم، آن مسئول سینمایی با پرداختن به مصداقهای دیگری قصد داشت نشان دهد که سینمای ایران بسیار سینمای آزادی است و گاه آنچنان با اعتماد به نفس بر این ادعا پای میفشرد و ژستهای روشنفکری میگرفت که بیننده گمان میکرد، هیچ محدودیتی در سینمای ایران وجود ندارد.
به زبان سادهتر اینگونه باید گفت که هم مجری برنامه و هم مسئول مدعو، به شکل ضمنی بر تعریف خاصی از "آزادی" موافقت کرده بودند و آن را بعنوان یک ارزش مشترک شناخته بودند با این تفاوت که اولی سعی داشت بگوید که این ارزش در سینمای ایران وجود ندارد و دومی سعی بر اثبات وجود آن داشت، غافل از اینکه اساساً این تعریف از آزادی تعریف مورد قبول ما نیست و اتفاقاً ما آن را خلاف آزادی اصیل میدانیم. اینکه در وزارت ارشاد فیلمنامهها قبل از تولید خوانده میشوند و ممیزی میشوند، الزاماً به معنای نبود آزادی نیست. آزادی در تعریف ما با بی قیدی متفاوت است و سفسطهی بزرگ غرب اتفاقا همین است که در تعریفی سادهانگارانه، آزادی را با نبود محدودیت همطراز و هممعنا قرار داده است. با یک مثال ساده میتوان نشان داد که از آزادی -به معنای بی قیدی- مسائلی در میآید که با آزادی از نگاه ما نه تنها همخوان نیست، بلکه در تعارض کامل است. از آزادی - به معنای عدم وجود محدودیت- فیلم پورنو در میآید که از اساس با آزادی در نگاه ما متفاوت است. از این آزادی، فیلمهای ضد اسلام هم در میآید که نگاه ما آنها را برنمیتابد و قس علی هذا.
سخن را به درازا نکشانم!
اصل حرف در اینست که واقعاً چرا در بسیاری از موارد این چنینی، ما شهامت آن را نداریم که با افتخار سرمان را بالا بگیریم و در جواب مجری برنامه بگوییم که ما از اساس با این نوع آزادی مخالفیم و آن را قبول نداریم؟ چرا تلاش میکنیم به طور غیر مستقیم از وجود چیزی دفاع کنیم که اثبات حضور آن به معنای یک ضدارزش برای ماست؟ و چرا خدای ناکرده گمان میکنیم که با این حرفها مردم ما را بیشتر خواهند پذیرفت؟
این گفتار سخنی عام و کلی است و به معنای تایید یا رد جزئی آنچه در وزارت ارشاد یا نهادهای دیگر میگذرد نیست.
به بهانهی دستاوردهای اخیر علمی که در ایران اسلامی مان رونمایی شد، پاراگرافی از کتاب "مسائل سیاسی-اقتصادی جهان سوم"، نوشته دکتر احمدساعی را که محل تامل فراوان است، عیناً کپی میکنم:سطح پایین علم و فناوری در کشورهای جهان سوم بیش از هر چیز با سطح نازل و نامطلوب آموزش و پرورش مرتبط است. در بسیاری از کشورهای مزبور به علوم پایه توجهی نمیشود ، حتی در آن دسته از کشورهایی که صنایع جدید دارند، صنعت و فناوری به صورت کالاهای سرمایهای و خدمات فنی از خارج وارد میشود. به عبارت دیگر کشورهای جهان سوم یا فاقد فناوری هستند و یا وارد کننده و مقلد و اقتباس کنندهی آن. این کشورها هنوز نتوانستهاند در زمرهی تولیدکنندگان فناوری جدید قرار گیرند و سهم آنها در دستاوردهای علمی جدید، ابداعات و اختراعات صفر یا نزدیک به صفر است.مسائل سیاسی-اقتصادی جهان سوم/ دکتر احمد ساعیچاپ اول این کتاب مربوط به سال 77 است.